احساس گیج زندگی

چقدر فرق بین گفتن من ، دیدن تو

بین احساس من و رفتن تو

قدر گنجشک های حیاط خونمون پر احساس باش

اگر گل دیدی و بارونی نبود ، فکر یک کاسه آب

فکر تشنگی گلهای یاس باش

صبح بود ، زمانی زود ، هنوز خورشید در خواب بود

بیدار و فکر به راه بودم

از سر شوق و نیاز با گام های خسته ام در التماس بودم

ای خدا دیرم نشود

ای خدا نرود تا برسم

قدری تندتر بروم

قدری بیشتر تلاش

ای خدا آرزو دارم قدری بیشتر بخوابد خورشید

قدری بیشتر فرصت

چقدر فرق بین دیدن من  گفتن تو

بین دلتنگی من برگشتن تو

سر کوچه بالایی دیدم مادری نان در دست

کودکی پا به پا

گوشه چادر می بست

کوچه خاموش پر اقاقی ها

بوی عطر، بوی ناب زندگی ، بوی غربت و دلدادگی

من به خود خندیدم

به دلتنگی و غم

به کبوتر های لب بام

به برگهای درختان روی زمین

به گنجشک توی حیاط

به کاسه آب

به گلهای یاس خندیدم

زندگی همین امروز و فردا بود

من دیدم که توگفتی ، من شنیدم که تو رفتی

سر تفسیر احساس تو گیجم

که چرا رفتی

زندگی اینجاست

همین کوچه بالایی

پا به پا می رود

پس خوب ببینیم

زندگی زیباست

                                 س ح موسوی