دلگیر

گاهی دلم میگیرد از دنیا
از آدمها
از خودم
از این دلتنگی های گاه و بی گاه
که شده عادت
از این روزهایی که روز هست اما نیست
از این حرفهای تکراری
از این خیال های محال
از این آینه های لوس راست گو
که خود شیرینی میکنند و داد میزنند که گذشت
از این حس غریب که نمی دانم چیست و اذیتم میکند
از این واژه هایی که نه شعر میشوند و نه خالی میشوند از سرم

دلم میخواهد آلزایمر بگیرم
و یک فنجان چای را در اتاقی بنوشم
که نمی شناسم
در اتاقی که هیچ قاب خالی عکسی مرا به گذشته نرساند
و من این نباشم که هستم
گاهی که دلم میگیرد
دلم میخواهد که دیگر دلم نگیرد