خاطرات ده

وقتی که کوچیک بودم  خونه های ده ما یه چیزی تو مایه های این خونه بود

خونه های کوچیک  با شیرونی و بدون حصار با کلی درخت تو وسط حیاط

وسط حیاط پر بود از مرغ و خروس  انگار سادگی از تمام دیوارهاش داد میزد

اون موقع ها  تلویزیون مثل  این موقع ها پر از جنگ و خونریزی بحران نبود

همش خنده و شادی بود البته یه موقع هایی هم کارتون میداد وای چه کارتونهایی !!

اون موقع ها صبح ها از خواب پا می شدیم بدون هیچ  نگرانی میرفتیم تو حیاط

تا خود غروب بازی میکردیم  اون موقع ها دل ما این همه غم نداشت

توی خونه همش درخت میوه بود وقتی بارون میومد صدای شرشر بارون روی

ناودونی از هر صدایی زیباتر بود اون موقع ها توی جاده ها اینقدر ماشین نبود

ولی ما همش پیش هم بودیم اون موقع ها تلفن همراه نبود ولی همیشه از حال هم

با خبر بودیم  اون موقع ها عاشق که میشدی همه چیز زیبا تر بود کسی به کسی

این همه دروغ نمی گفت  اون موقع ها شب که می خوابیدی  صبح که پا می شدی

نون هنوز گرون نشده بود  اون موقع ها  با یه پفک نمکی کلی شاد می شدیم وقتی

که تنبیه می شدیم دلامون کینه نداشت  زودی فراموش می کردیم  اون موقع ها 

خیلی عجله می کردیم واسه آشتی اونم زمانی که تازه قهر کرده بودیم 

این روزا دلم همش می گیره واسه اون موقع ها  واسه خروس های توی حیاطمون 

واسه تاب کنج حیاط زیر درخت سیب !!!

این روزا همش دلم میگیره